الشيخ أبو الفتوح الرازي
238
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
* ( وَتَاللَّه لأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ ) * ، الاية ، چون ديد كه ايشان اصرار مىكنند و به تنبيه او متنبّه نمىشوند ، گفت : من كيدى سازم با خدايان شما ، * ( بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ ) * ، پس از آن كه شما پشت بركنى و به روى . مجاهد و قتاده گفتند : ابراهيم اين حديث در سرّ گفت جز آن كه يكى كس بشنيد و به وقت دوم افشا كرد . سدّى گفت : ايشان را عيدى بودى در سال ( 1 ) كه بجمع آن جا شدندى ، و چون از آن جا بازگشتندى بنزديك اصنام شدندى و سجده كردندى ايشان را ، و طعامها و بياوردندى و پيش و پيرامن ايشان بنهادندى ، گفتندى تا در آن جا بركهاى ( 2 ) پديد آيد به مجاورت ايشان ، چون از عيد باز آمدندى ، آن طعام بخوردندى . عمّ ابراهيم گفت : يا ابراهيم ! با ما به عيد ما نيايى تا سان و آيين ما ببينى و بدانى كه دين ما چون است ؟ باشد كه راغب شوى در او . گفت : بس رغبت نيست مرا در دين شما و عيد شما . الحاح كرد ، بر خاست ( 3 ) و برفت . چون به بعضى راه برسيد ، خسته گشت ( 4 ) و پايش رنجور شد ، بنشست و گفت : . . . إِنِّي سَقِيمٌ ( 5 ) . گفتند : تبش آمد ، و گفتند : روز نوبت تب بود او را ، گفت : . . . إِنِّي سَقِيمٌ ( 6 ) ، مرا وقت تب است و من نتوانم آمدن كه تب آغاز مىكند ، و در راه بخفت و مردم بر او مىگذشتند . چون مردمان برفتند و از ايشان جز ضعيفان و بازماندگان ( 7 ) نماندند ، برخاست ( 8 ) و گفت : * ( وَتَاللَّه ) * ، به خداى ، و اين « تا » ، بدل « واو » است ، اعنى « واو » قسم جز در اين يك اسم نشود ( 9 ) ، لا يقال : تالرّحمن و تربّ الكعبه ، و انّما يقال : و الرّحمن و ربّ الكعبه . * ( لأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ ) * ، كه من با اصنام شما كيد كنم ، و كيد و مكر و حيله نظايراند ، و آن كارى باشد ( 10 ) مقصود از او پوشيده باشد [ 37 - ر ] . آنگه بيامد و به بتخانه در آمد ، و آن بهوى ( 11 ) بود بزرگ ، و آن بت مهمترين ( 12 ) بود
--> ( 1 ) . همهء نسخه بدلها : سالى . ( 2 ) . همهء نسخه بدلها : بركت . ( 8 - 3 ) . آب ، لب ، آز ، مش : برخواست . ( 4 ) . همهء نسخه بدلها : خسته شد . ( 6 - 5 ) . سورهء صافّات ( 37 ) آيهء 89 . ( 7 ) . همهء نسخه بدلها : بيچارگان . ( 9 ) . آج ، لب و . ( 10 ) . همهء نسخه بدلها كه . ( 11 ) . آط ، آب ، آز : يهوى ، آج ، لب : هوى ، مش : بتى . ( 12 ) . آط ، آج ، لب : مهين .